خانه خلوت من
خدایا،امسال، زنبیلت را از معجزه پر کن،به خانه ام بیا و حال خوب بیاور که سخت منتظرم 
قالب وبلاگ
نويسندگان
پيوندهای روزانه

نوزادی بودم که آرزوی قد کشیدن داشت و سودای بزرگ شدن. نوزادی که می خواست در محیطی امن و آرام رشد کند. حالا بستری فراهم شده تا این نوزاد به بلوغ برسد. اینجا دیگر نه جای نوزاد است و نه اصلاً نوزادی وجود دارد.

پ.ن: جایی دیگر می نویسم با نامی دیگر و آدرسی دیگر. اگر کسی خواست بگوید تا آدرس جدید را بدهم.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٧/٢ ] [ ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ] [ نوزاد ] [ نظرات () ]

آدم های سیریش و گیر حوصله ام رو سر می برند. نمی دونم چطوری هم از دستشون در برم. دلم نمیاد بخوام بپیچونمشون اما گاهی چاره ای ندارم. با یکی آشنا شدم حالا گیر داده که من می خوام ناهار مهمونت کنم. حتماً بیا بریم بیرون. هر چی بهش میگم من نمی تونم. فعلاً اوضاعم یه جوری نیست که بتونم با تو بیام بیرون گوشش بدهکار نیست. تازه میگه بیا بریم فلان هشر یه کم بگردیم. بهش میگم بچه خوب من بهت می گم همینجا نمی تونم بیام بیرون اون وقت با تو بیام مسافرت. می دونم که منظوری نداره ها. دلش پاکه و از روی محبتش این حرفارو می زنه اما فعلاً نمی تونم باهاش قرار بیرون بذارم. خلاصه که گیر داده اساسی. من هم موندم چه کنم!

[ ۱۳٩۱/٦/۳٠ ] [ ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ] [ نوزاد ] [ نظرات () ]

تغییر معمولاً با درد، سختی و رنج همراهه اما درد و رنجش از یکجا موندن کمتره. تغییر پیش اومده برای من هم می دونم همراه با سختیه اما من این سختی رو به جان می پذیرم و به راحتی بعدش فکر می کنم. نمی خوام این سختی رو به چیزی تشبیه کنم و بگم مثل فلان چیز می مونه که اولش دشواره اما بعدش که به نتیجه دلخواه رسیدی به اون همه تحمل سختی می ارزه.

حالا من در آستانه تغییری مهم در زندگی ام هستم که امیدوارم تغییر مثبت و خوشایندی در زندگی ام باشه و به تبع این تغییر، اتفاقات دلنشینی برام رخ بده.

از سالها پیش منتظر چنین تغییری بودم اما هر چقدر برای ایجاد این تغییر تلاش می کردم، بیشتر ازش دور میشدم و حالا این مهم برام میسر شده. می خوام به بهترین نحو ازش استفاده کنم. می خوام کارهایی که مدت ها دوست داشتم انجام بدم اما نمیشد رو انجام بدم. دیگه از پیله نوزاد بودن دارم درمیام.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۱/٦/٢٦ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ] [ نوزاد ] [ نظرات () ]

دلم می خواست می تونستم یه پست بذارم که انرژی منفی پست قبل رو در مورد انجام مدادن کارهای ناتمام بگیره اما این روزها اینقدر ذهنم درگیر و آشفته است که نمی دونم به کدوم وجه از اضطراب و نگرانی هام فکر کنم. هر چی بیشتر فکر می کنم کمتر به نتیجه می رسم. این هفته قراره تصمیم مهمی در خانواده ما گرفته بشه که هم می تونه خیلی عالی باشه و هم بد. و همین که من نمی دونم چی در انتظارمه حالمو آشفته می کنه. هر چقدر سعی می کنم این کار رو بسپرم به خدا و بگم هر چی پیش بیاد خیرهف نمی تونم. هر چقدر سعی می کنم به خودم انرژی مثبت بدم و زیاد فکر و خیال نکنم نمی تونم. میشینم ساعت ها فکر و خیال می کنم و تمام جوانب این تصمیم رو بررسی می کنم اما به نتیجه ای نمی رسم.

بعد با خودم می گم من اگه همون 17، 18 سالگی با خواستگار خوبی که داشتم ازدواج کرده بودم، حالا این درگیری و مسائل مربوطه اش رو نداشتم. بعد دوباره میگم از کجا معلوم که اون موقع درگیری هام بیشتر نبود. خلاصه که اصن یه وضی!

پ.ن: ممنون از اونهایی که این مدت سراغمو گرفتن که کلا شامل ترنم عزیز و دخترخاله ها میشن. بقیه ...!!!!!!

[ ۱۳٩۱/٦/٢۳ ] [ ۸:٥٥ ‎ق.ظ ] [ نوزاد ] [ نظرات () ]

تعطیلات تهران رو دوست ندارم. انگار با این تعطیلات وبلاگ ها هم تعطیل شدند. من اصلاً نمی دونم این اجلاس چی هست و هدفش چیه. نمی خوام هم بدونم. فقط نمی فهمم آدم هایی که نمی تونند کشور خودشون رو اداره کنند و توی کشورشون هزار و یک مشکل هست، تدوین برنامه جهانی و پیشنهاد برای بهبود کشورها دیگه چه کوفتیه.

هنوز تو حال و هوای سفرم. از ابتدای سفر رو تا انتها مرور می کنم و کی گم من چقدر به این سفر نیاز داشتم. هنوز سفرنامه ام رو توی دفترچه ام ننوشتم. باید زودتر بنویسم تا یادم نرفته.

کلی کتاب و جزوه روانشناسی دور خودم جمع کردم. ار هر کدوم یه ذره یه ذره می خونم. چقدر خوشم اومده از مقوله خودشناسی و چقدر حیطه وسیعیه. دلم می خواد هر چه بیشتر و بهتر ازش سر در بیارم و البته به کار ببرم. یکی از کارهایی باعث آزاد شدن نیروهای نهفته میشه، تکمیل کردن کارهای ناتمامه. تکمیل کارهای ناتمام کوچک و بزرگ، انسان را با کل هستی هماهنگ می کنه. حتی تماس تلفنی با یک دوست که قرار بوده یه زمانی انجام بدین ولی به هر دلیلی به تعویق افتاده هم جزء کارهای ناتمامه. و با انجامش انرژی آزاد میشه و باعث میشه سرعت رسیدن به اهدافمون افزایش پیدا کنه و من فکر می کنم به کارهای ناتمامی که دارم و انجام ندادم. کارهایی که انجام دادن بعضی هاشون واقعاً سخته و جرئت می خواد

[ ۱۳٩۱/٦/٩ ] [ ٩:۳٢ ‎ب.ظ ] [ نوزاد ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩۱/٦/٦ ] [ ٦:٢٧ ‎ب.ظ ] [ نوزاد ] [ نظرات () ]

رسیدن به آرزوها، آرزوی هر کسی است. انسان بی آرزو نه هدف دارد و نه انگیزه. اما گاهی دست یابی به آرزوها آنقدر دیر می شود و یا آنقدر طاقت فرسا که عطایش را به لقایش می بخشی. نا امیدی در ذات آدمی نیست اما صبوری هم کار هر کسی نیست. برای رسیدن به آرزوهایت باید که تلاش کنی که بجنگی که پیش بروی و هر روز ایده های نو را بررسی کنی. در همین راستا، چند وقتی است که من در پی یافتن شخصیتی محکم تر و برطرف کردن نقاط ضعف شخصیتی خود هستم و می خواهم بعد از گذر از این مرحله رسیدن به آرزوهایم را تجربه کنم.

چند کتاب مختلف در این زمینه داشتم و تعدادی دیگر هم خریدم. وبلاگ خیلی خوبی در این زمینه پیدا کردم. چیزی در تمام کتاب ها و سایت های مختلف به طور مشترک وجود داشت، در دو چیز خلاصه می شد: اندیشه مثبت و کلمات مثبت. تاکید تمامشان بر تفکر و سخن مثبت بود تا بتوان خوبی ها، شادی ها و بهترین ها را جذب کرد. همان که زرتشت می گوید:"پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک".

اما گاهی ما حرف هایی می زنیم که به خیال خودمان منفی نیستند اما در واقع مثبت هم نیستند. ما چیزی می گوییم و ضمیرناخوداگاه ما چیز دیگری برداشت می کند. چرا که ضمیر ناخوداگاه ما در طول سالیان سال شکل گرفته و حالا تغییر آن کمی سخت است البته نشدنی نیست. و من هنوز به مرحله تغییر ضمیر ناخوداگاه نرسیده ام. فعلاً در مرحله مقدماتی هستم. این میان آنقدر کاربرد همین تفکر و حرف و کلام مثبت، نکات ریز و قابل توجهی دارد که لحظه ای غفلت باعث می شود نه تنها به آنچه می خواهی نرسی، بلکه حتی کلافه شوی.

مثلاً وقتی دوست داری کار و شغل جدیدی را تجربه کنی نباید بگویی من از کار فعلی ام بدم می آید  چرا که ضمیر ناخوداگاهت اینگونه برداشت می کند که یا کلاً کار فعلی ات را از تو بگیرد. همچنین نباید بگویی من دوست دارم شغل جدیدی داشته باشم چرا که تو هنوز شغل جدیدی نداری و این در تو شک ایجاد می کند که آیا به شغل جدید خواهی رسید یا نه و شک آفت رسیدن به آرزوی توست. به جای جملات فوق باید بگویی "من در فرایند یافتن شغل جدیدی هستم که از آن رضایت کامل دارم"

و در پایان سخنی از انجیل : از سخنان تو بر تو حکم خواهد شد.

بنابراین لزوم مثبت اندیشی و کلام مثبت آنقدر واضح است که گاهی به تمامی زندگی را تحت تاثیر قرار می دهد.

[ ۱۳٩۱/٥/۳۱ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ نوزاد ] [ نظرات () ]

خداجون مهمونی ات داره تمام میشه. من که امسال از مهمونیت لذت نبردم. خودت که در جریانی گاهی وقت ها خیلی هم غر زدم! نه اینکه مهمونی تو بد باشه ها. نه، تو مهمونی تو همه چیز فراهم بود. هم پیش غذا بود هم دسر و هم انواغ غذاهای خوشمزه دیگه اما دیگه واسه من تکراری شده بود. خدا جون یه ذره تنوع می دادی واسه من بد نبودها. مثل این بچه هایی که میرند مهمونی بعد گذشت چند ساعت حوصلشون از حرف بزرگترها سر میره، دیدی میزبان میره براشون یه اسباب بازی میاره یا میذاره با کامپیوتری، پلی استیشنی چیزی بازی کنند یا براشون کارتون میذاره، خلاصه یه سرگرمی براشون فراهم می کنه که از اون مهمونی لذت ببرند. حالا تو هم بیا و سال دیگه اگه ما رو دوباره قابل دونستی و مهمونیت دعوت کردی یه برنامه جدید برامون ارئه کن، یه ایده نو، یه تنوع. خلاصه که خداجون واست نامه نوشتم که بگم با وجود اینکه من استفاده نکردم از مهمونیت اما این دلیل نمیشه که تو میزبان بدی بودی. خواستم به نوبه خودم ازت تشکر کنم و بگم دست مریزاد.

[ ۱۳٩۱/٥/٢۸ ] [ ٧:٥٧ ‎ق.ظ ] [ نوزاد ] [ نظرات () ]

لعنت به تویی که نامت را گذاشته ای انسان و بویی از انسانیت نبرده ای...

لعنت به تویی که نامت را گذاشته ای مسلمان و نفهمیده ای که انسانیت و مسلمانی به لهجه و زبان و قومیت نیست...

لعنت به تویی که نامت را گذاشته ای مسئول فلان اداره پر طمطراق ولی هیچ کاری برای هموطنت نمی کنی که هیچ، نمی گذاری کمک دیگران هم به دستشان برسد...

لعنت به تویی که نامت را و عنوانت را گذاشته ای ر.ئ.ی.س ج.م.ه.و.ر اما از جمهوریت فقط دست دادن با فلان رئیس فلان کشور گم و گور شده در نقشه را یادگرفته ای...

لعنت به تو که نامت را گذاشته اند صدا و سیمای ملی اما نمی فهمی کجا و کی باید چه چیز را بر صفحه ات نمایان سازی تا عادل فردوسی پور مجبور شود در یک برنامه ورزشی یک تنه تمام کم کاری هایت را جبران کند...

لعنت به تو که نامت را گذاشته ای وزیر و وکیل و مدافع اما دلت نلرزید و دستت یاری نکرد و گوشت نشنید صداهای ضجه مادران و پدرانی که فرزند از دست دادند و خانواده ای که تمام زندگی ساده و بی آلایشش آوار شد بر سرش...

شرمتان باد...

پ.ن1: مبلغ ناچیزی را کنار گذاشته بودم و چند وقتی بود در کیف پولم جاخوش کرده بود و خیلی خوشحال بودم که مدتی است ولخرجی نمی کنم و هی با خودم می گفتم باید ببینم تا کی می توانم طاقت بیاورم و این پول را خرج نکنم. موضوع زلزله و کمک که پیش آمد گفتم این پول سهم آنهاست، رزق آنهاست و مال من نبوده...

پ.ن2: به هر شکل و طریقی که می توانید کمک کنید. اگر دوست دارید کمک نقدی وگرنه کمک غیرنقدی و خرید اقلام ضروری شان. اگر هم اعتماد و اطمینان ندارید که کمک هایتان به دستشان می رسد یا نه، برای رفتگانشان قرآن بخوانید و به نیت سلامتی و آرامش و صبوری بازماندگانشان هم قرآن بخوانید و این بار مطمئن باشید که این کمکتان به دستشان می رسد.

[ ۱۳٩۱/٥/٢٤ ] [ ۸:٥۱ ‎ق.ظ ] [ نوزاد ] [ نظرات () ]

کی بود که یادم رفت می شود زندگی را قشنگ تر دید...

کی بود که یادم رفت می شود مهربان تر بود و همیشه لبخند بر لب داشت...

کی بود که یادم رفت خودم را دوست داشته باشم...

کی بود آخرین باری که کسی را دوست داشتم...

کی بود آخرین باری که کسی مرا بوسید...

کی بود که یادم رفت با خدا همچون یک رفیق و شفیق حرف بزنم...

کی بود یادم رفت زندگی آنقدرها که می گویند سخت نیست...

کی بود که یادم رفت می شود جهان را باغی کوچک دید که هم گل رز دارد و هم گیاه هرز...

دیشب به تمامی، افکارم، نگرانی هایم، پریشانی هایم و تردیدهایم را به کناری افکندم و خودم را، سرنوشتم را و همه وجودم را به صاحبش سپردم تا او کلاف سردرگم زندگی ام را تبدیل به لباسی خوشرنگ و زیبا با تارهای مهربانی و آرامش و عشق کند و هر زمان و هر لحظه که او صلاح دید و خواست، تنم کند.

پ.ن: برای قشنگی تقدیرتان دعا کردم.

[ ۱۳٩۱/٥/٢٢ ] [ ۸:٠٩ ‎ق.ظ ] [ نوزاد ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

هزار بهار بیاید و برود هزار زمستان سایه بگسترد به دنیا نخواهم آمد اگر تو نباشی... رخصت می دهی که زاده شوم؟
صفحات دیگر
امکانات وب